تبلیغات
دردهای خاکستری - مطالب اسفند 1385

دردهای خاکستری

خاکستری، رنگ و جنس دردهاست؛ رنگ فراموش شده آدمها / www.greypains.com

 

 

فاطمه و مهرشاد؛ خواهرزاده هایم

۸۶

آرامتر گام برمی داشت ۸۵، ۳۰ قدم (۳۰ دقیقه) فاصله س تا معشوق!، آرامتر

پُک می زند زمستان را؛ شوقِ وفا دارد و عطرِ فنا؟!، چه بُغضی کرده ۸۵:

۱۵ قدم؛ می لرزد دلش، چه سُرمه ای کشیده ۸۵!

۱۰ قدم؛ باد می آید، روسری اش را ...

۵ قدم؛ پاهایش لُکنت گرفته اند ...

۳ قدم؛ ...

۲ قدم؛ ...

...، دست در دست ۸۶، شانه به شانه، سردِ سرد؛

... حَوِل حالَنا الی اَحسَنِ الحال

عیدِ خود

عید

یعنی بازگشت؛

۳۰ سال است

به خود

باز می گردم

و

هنوز

نرسیده ام

به خود؟!

بهار

همه

شکوفه کرده اند؛

تو

منتظرِ

کدوم بهاری؟!

رُژ

رُژ

که می زنی

رِژِه می ری

رو ذهنم؟!

سالها

سالها

مقتولانِ

یک سالهِ

ما اَن؟!

تشییع جنازه

باران

روی چتر

مُرد؛

تشییع جنازه اش

تا دریا

طول کشید؟!



 

بدین سان می آید بهار، شاپری

با این همه زمستان که در چشمت

احتکار کرده ای؛ چه می کنی؟

هی نگو آفتاب

به من نگاه کن

شاید باغچه ی کوچکمان در بهار

از سرما نسوزد.



 

مبل

در مبل

فرو رفتم

سیگاری روشن کردم؛

در تو

فرو رفتم؟!

درد

دخترک

پول می خواست

من اما

فقط سیگار داشتم؛

نه من

درد او را

فهمیدم

نه او

درد مرا؟!

نفت

داستانک

برای ((ارتفاع پستِ)) لیلا حاتمی: به بهانه مادرشدنش

سرزمین ما، انبار نفت است، اقتصاد و سیاستمان نفتی است؛ روزی اگر سیگارم

 را ـ روشن ـ پرت کنم، ایران جزغاله می شود؟!

حساب

داستانک

پک آخر رو زد؛ همه ((تاریخش)) رو دود کرد تو چشمام و گفت: ((روی من حساب

نکن))، بعد روسری اش را سفت کرد و رفت ...، برگشت و گفت:

((میز رو تو حساب کن))؟!

ویژه

داستانک

شب عیده؛ همه ویژه نامه ها ـ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ... ـ یِ روزنامه ها

رو خریدم تا نوروزم رو ((نوشب)) کنم و ۸۶، سال ((ویژه)) ای باشه ...



 

سین

بخند سمانه؛

بهار صدات می زنه

دستایِ سردتُ

بذار

تو

دستایِ برفیش

حالا بو کن:

عطر کلروفیل می ده

...

مِثِ آسمون

شِنلِ بارون

بپوش:

خیس کن

سکوت کوچه ها رو

زیر

شُره های طُره هات

...

یه ((سین))

کم آوردم سمانه؛

بشین کنارم



 

این شعر رو ـ اگه بشه اسمشو غزل گذاشت ـ سال ۸۲ گفتم، خیلی دوسِش دارم:

تبخیرِ آفتاب

پائیز وصالت دارد که نزدیک می شود

خزان است که گویی تکثیر می شود

کوچه های مِهرت گر کوچ کنند

غربت است که در دل تصویر می شود

قدمهایت چو نقش قلم می زنند

فراق است که در یاد تحریر می شود

لبانت، هر آن که مماس می خوابند

عقل است که در دم تحقیر می شود

خنده هایت که ناگه بیدار می شوند

خواب است که در آب تعبیر می شود

مژگانت هر گاه که شعله می تابند

هوس است که در آن تطهیر می شود

چشمانت در دل که ناز می کارند

آفتاب است که گویی تبخیر می شود

ابروانت که گه کمانگیر می شوند

دل است که بی شک تسخیر می شود

قطره های نگاهت که بر آسمان می بارند

وجود است که برایت تقطیر می شود

گمان دارم که دیگر رها شده ام

اما صفایت است که بر من زنجیر می شود



 



تقصیر از تو نیست
آنقدر چشمانت سیاه است،
که همه و همه را سیاه می بینی
حتی دل ساده و آتشین مرا



 

پلکان

پلک که می زنی

پلکان می شود

نگاهت؛

تا آسمان

 

پلک

پلک نزن؛

نگاهت

سانسور می شه؟!

 

شب

شب

چشمانِ سیاهِ

خُداس؟!

 

زن

کاش

زن

جزئیات

نداشت؟!

 

ریمل

ریمل

نکش؛

رمال می شی؟!؟!



 

جایِ همه دوستان غایب، سبز

دردهایِ اسفند

به بهانه ۱۰ اسفند؛ تولدم

هنوز

دردهایِ ۱۰ اسفندِ مادرم

با من است؟!

 

فیلم

چه خوب

فیلم اَم کردی؛

سیمرغ می خواهی

یا زرشک؟!



 

چشمک

چشمک

که می زنی

چِشمه می شوم؟!



 

گیسوان بافته ات

گیسوان بافته ات

با

تار و پود بافت من

چه می کند؟؛

همانی که

باد

با گیسوان نبافته ات می کند؟!

 

آبی

خاکی بودم

آبی بود؛

سبز شدیم

 

درخت

درخت پوسید؛

بس که

روی تنه اش

کَنده بودند

I love you