تبلیغات
دردهای خاکستری - مطالب آبان 1385

دردهای خاکستری

خاکستری، رنگ و جنس دردهاست؛ رنگ فراموش شده آدمها / www.greypains.com

 

 

قایم باشک

من

چشم

گذاشتم

تو

قایم شدی؛

دیگر

پیدایت نکردم ...



 

قیمت یه روز بارونی چنده؟
یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه ی وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟
 چرا وقتی رعد و برق می آد از زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیردت؟
اصلا می دونی بارون چرا زمین رو با قطراتش خیس خیس می کنه؟
چرا وقتی نم نم بارون می زنه چترتو با خودت می بری؟

مگه همین تو نیستی که عاشق قدم زدن زیر بارونی؟

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

 شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودشو روی سرما گریه می کنه؟

اون قدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه؟

هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره ی وجودشو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه؟

...به نظر تو ماهانه می گیره یا قراردادی کار میکنه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته؟

بابت این کارش حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟
می دونستی قشنگترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار یه رودخونه گوش کنی؟

قیمت بلیتشم دل تومنه!
همین تویی که خودتو به آب و آتیش می زنی تا یه تابلوی آفتابگردون خدا تومنی بخری...آره
همین تو!!! می دونستی زیباترین تابلوی آفتابگردون تو طبیعت چه جلوه ای داره؟
تو که قیمت همه چیزو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه چشم سالم چنده؟

یه دست سالم چنده؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟

خیلی خنده داره نه؟
اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی ازهمین داراییها رو ازت بگیرن زمین و زمان رو به باد ناسزا می گیری...چی خیال کردی؟پشت قبالت که ننوشتن...
نه عزیز خیال کردی...اینا همه لطفه،همه نعمته....
اینو بدون که اگه یه روز فهمیدی قیمت یه لیتر بارونو یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

اگه فهمیدی چقدر باید بابت مکالمه ی روزانمون با خدا پول بدیم؟

یا چند تومن بدیم تا یه کاست از صدای بلبل ظبط کنیم و بعد از اون تحت پیگرد قانونی قرار نگیریم اون وقته که می فهمی چرا
داریم توی این دنیا وول می خوریم ....

 

از طرف ....



 

سفالیه دلم

تراوش می کنه اما...

نشتی نداره.



 

کاریکلماتور

در اینترنت، وبگردی کنیم نه ولگردی!

سعی کنیم جایی باشیم که شیطون اونجا نباشه!

همیشه کوک باشیم تا خودمون و دیگران رو به موقع بیدار کنیم!

فاصله، بانی صمیمیت و الزام احترام!

دین باید جلدی تزریق بشه در دموکراسی، نه بطئی!

ایرانی مسلمون باشیم نه مسلمون ایرانی!

اخلاق، روح دینه!

در تنگناها خودمون رو مدیریت کنیم، نه کنترل!

در نگریستن، باید نگاه دو تا چشمامون متفاوت باشه!



 

کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر

جعبه سیاه

برای قلمهای قلمه زن!

سقوط کردم

اما

جعبه سیاهِ من

بمان ...



 

چادر آزاد

داستانک

با اینکه خیلی از چادر متنفر بود، اما درسش که تموم شد چادری موند؛

دانشگاه آزاد خونده بود ...



 

حَ(ه)ک

برای شیطان!!!

باید

در دلم

هَک

شوی

نه حَک؟!



 

زبون نگاهمو بریدم تا دیگه با کسی حرف نزنه.

بس که سنگ دیگرانو به سینه زد، سنگ سار شد.

جامه ی عمل تن رویاها پوشاندن آسانه اما ممکنه سالم از زیر عمل بیرون نیان

 

پیتزای خدا

برای ...

زمین؟!

تا

کش می آید

پیتزای خداس

بارون*

* این شعر را از پایین به بالا بخونین!



 

آه ... خدای خوب من ...
 من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم
 و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم
 شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند
 و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
 با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه
از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هر انگشتش هزار لذت  وسوسه انگیز می چکد
 آه ... خدا ی عزیز ...
 من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم
 گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم
 نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام
 اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام
 آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من ...
 شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم !
 من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی
 من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم
 نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم
 شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته
 می خندد و ناگهان رهایم می کند
 و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام
 باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...
 و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...
 خدایا ... نمی شود او را بکشی  ؟
 نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو  ؟
 نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟
 می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام  ( ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است)
 بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم
 زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال ...
 آه ... خدای شاد و زیبای من
 من خسته شدم از این کش و قوس ها ...
 از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها ...
 مرا به حال خویش در کنار خود رها کن
 شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر
 من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم
 بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم
 آه خدای معطر و قوی من ...
 آه ... خدای دوست داشتنی من ...



 

تنهاییِ درکِ کلروفیلهایِ خدا ...



 

بدونِ ...

داستانک

روی تابلویی نوشته بود:((سوراخ کردن گوش بدونِ درد))، یادِ تو افتادم:

چه دلها سوراخ کردی بدون ...



 

دفاع سیروان + تولد سمانه (۱۸ دی ۸۴)

جَنگِ دوستیها

تاریخ را

جَنگِ تمدنها می سازد

زندگی را

جَنگِ دوستیها؟!؟!



 

گمشده ی من    
و به هر چه نگاه می کنم نشانی از من ندارد. بعضی چیزها آنچنان در من گمشده اند که دیگر در خود پیدا نمی کنمشان. و خود نیز چنان گمشده ام که در هیچ بهانه ای خود را نخواهم یافت.و این همان حکایت ِ فصلی است که در آن خواهم زیست بی اندیشهء فردا.
می بارد تنپاره ی آسمان بر چشمهای منتظری که در انتظار نشسته اند تا در گوشه ای از نجوای خویش همسوی صدای ریزش ِ بی غرور ِ قطره هایی باشند که سرود رهایی می خوانند. چه قصه ها که در زمزمه شان نیست. چه غصه ها که در زیر نقاب کشیده بر چهره شان نیست. می بارد از چشمانی که در حضور ِ خاکستر ِ پاشیده بر آسمان، شکایت ِ لحظه ها را در خود تکرار می کنند. آنجا که هیچ کس برای هیچ کس آشنا نیست. می بارد از درون سینه هایی که در طپش هایشان ناله ها سرازیر است... و نفسهایی که دمی در آنها به شوقی نخواهد رسید. می شوید غبار ِ کوچه ها را برای قدمهای شبزده هایی که در تمام ِ عبور ِ خود، ترانه ای جانشان را از غمی که هست آسوده نمی کند. و در این لحظه ها چه کودکانه شبنم ِ نشسته بر گونه هایم را برای گلدان ِ خشکیده در قاب عکسی بر می چینم... شاید طراوتی در هستی بی هستی اش نقش بندد... و چه کودکانه ، و چه ساده انگارانه ...
دلم می خواست گونه های خیس از اشک آسمان را می بوسیدم. دلم می خواست پرواز می کردم و سر به روی شانه های ابری می گذاشتم که محزون از تنهایی بود. اما چه افسوس که اشکهای پنهانم را آسمان بوسید ، و شانه هایم را نمناک از شب گریه هایش کرد.
در این زمان ِ آشفته به دنبال چه هستم!! . به دنبال گمشده ای که شاید در لحظهء باران، دستهایش را به سویم آورده باشد. اما ... به هر چه نگاه می کنم نشانی از او ندارد... آنقدر گم شده است که در هیچ بهانه ای طرح ِ خیالش جان نمی گیرد. آری، من، خویش را چه بی نشان گم کرده ام.



 

خاکِ آسمان

داستانک

وقتی که مُرد، ((جِسم)) اَش را به خاک دادند و ((اِسم)) اَش را به آسمان ...



 

دود، داد دید

داستانک (برای شورش مام سلیمی)

خیلی منتظر موند ...؛ پرید و تَه سیگار رو برداشت و پُکی زد، با خودش گفت:

 ((این که فقط دوده، پس چرا بابا می گفت هَمَش داد و دیدِ؟!))



 

جنگِ صلح

داستانک

تصمیمشو گرفت، ژ۳ اَش رو مُسلح کرد و ...؛

فکر می کرد با این کارش، سربازی از جنگ کم می شه،

اما نمی دونست که صُلح سربازی رو از دست می ده ...



 

گلوله های شرجی

برای سمیه و ایمان (به بهانه سفر به آبادان)

هنوز آبادان

بوی باروت می دهد

هنوز گلوله های کین

کانِ ایثارَن

هنوز نخلها

غروبها

می روند اروند

آبادان

تاریخ حماسه س

شجره نامهِ خونِ

الوند

ارتفاع خونِ ارونده

در آبادان

نفت می بارد

و

خون پمپاژ می شود

آبادان

سجدهِ واجب دارد

دلِ خشکم

شرجی شد

در آ ب ا د ا ن

و جا ماند ...



 

هیتلر

کاش فروغ

کمی نوحع بود

کاش سهراب

کمی هیتلر بود

کاش شاملو

کمی خودش بود

کاش ...

کاش من

همقطار فروغ بودم ...



 

لورازپام ماه

داستانک (به بهانه عید وارستگان؛ فطر)

کاش مادر بدونه باید با قرص ماه ۱۴ خوابید نه قرص لورازپام ۱۰؟!؟!