تبلیغات
دردهای خاکستری - مطالب فروردین 1386

دردهای خاکستری

خاکستری، رنگ و جنس دردهاست؛ رنگ فراموش شده آدمها / www.greypains.com

 

 

از ستون فاصله تا تسبیح همفکری؟!؟!؟!

نمک

برای اخراجی های مسعود ده((نمک))ی

نمک پاشیدی

به خنده

یا

به زخم؟!



 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (سهراب سپهری)

شب

داستانک

شب که می شه خورشید عینک دودی می زنه تا مهتاب چشماش رو اذیت نکنه؟!



 

ترکهای سرخ سله روح؟!

آژیر

داستانک

صدای آژیر ماشین پلیس نزدیکتر شد، دست دختر را ول کرد، ماشین که رد شد

دوباره انگشتانشان مَحوِ هم شدند؛ معصومیتِ چشمهایشان از آژیر پلیس

هم سُرختر بود؟!

وضو

داستانک

وضویی تازه کرد، مادرش گفت ((تو که یه ساعت پیش وضو گرفته بودی؟))، گفت:

((یه سر رفتم دانشگاه، شاید وضوم باطل شده باشه؟!؟!))

روسری جنگ

داستانک

((خانوم، روسری اَت رو درست کن، ما واسه شما شهید دادیم))، لَبی کج کرد

و گفت: ((سال ۶۸ که من متولد شدم جنگ تموم شده بود!))

عزرائیل

داستانک

سیگار که می کشم، یه پُک من می زنم، یه پُک عزرائیل؟!



 

زیر چتر باران باید بود؟!

خیس

داستانک

ابرها از ((غُصه)) غریدند و ((آب)) شدن؛ زمین هم از ترس خودش را ((خیس)) کرد؟!



 

سیگار

داستانک

سیگار نمی کشم؛ سیگار مرا می کشد، به کجا؟!

سفلی و علیا

داستانک

عشقِ سفلی و علیا؛ دو روستای مجاور هم و جاده ای بین آن دو که

ترانزیت است؟!

پاس

داستانک

دانشجویان با قلم درس پاس می کنند، سربازان با اسلحه پاس می دهند،

کارمندان ارباب رجوع را پاس می دهند، ورزشکاران توپ را پاس می دهند،

تو هم که هِی مرا پاس می دهی، ...؛ این همه پاسدار و این همه ...؛

 گویی کسی پاس، پَس نمی دهد؟!



 

تاریخ*

زنها

آبستنِ تاریخ اَن؟!

نامرد*

همه

دخترها

نامرد!

متولد

می شوند؟!

آرام*

دنیا

آرام

است؛

اگر

زنها و ژنها

بگذارند؟!

*مرا به ضد زن بودن متهم نکنید؟!



 

انحراف*

داستانک

۲۱ سال بیشتر نداشت، اَزَش پرسیدم ((عمل دماغت، زیبایی بود یا انحراف هم

 داشت؟))، دود ((تریاکش)) رو داد بیرون و گفت ((نه، انحراف نداشتم؟!))

*این داستانک واقعی ست

تهران

چشمام

می سوزه؛

نه از فراقِ تو

از دودِ تهران؟!

لذت

از

لذت

تا

ذلت

راهی نیست؟!

zip

تمام حرفهایم

بر دهانم

زیپ* / zip **

شده اند؟!

*زیپ خیاطی

**متراکم



 

موبایل

داستانک

موبایل، یه tecnology ِکه ما فقط tecnic ِ اون رو وارد کردیم نه logy ِ* اون رو؟!

* آگاهی، منطق و درک



 

چهارشنبه سوری

داستانک

شب چهارشنبه سوری بود، با هر ترقه ای جیغی بنفش می شد

و روسری ای، باز ...، یاد جبهه افتاد که هر شب، چهارشنبه سوری بود؛

 با الله اکبرهایی بنفش و چفیه هایی باز ...

شعر

داستانک

هر شاعری، پس از شعرش می میرد و متولد نمی شود مگر با شعری دِگَر؟!

دیده بان

داستانک

با اینکه یه چشمش رو ـ به عنوان دیده بان دائمی! ـ تو خاک عراق جا گذاشته بود،

اما حالا چهار برابر دنیا رو می دید؟!

زندگی

باید

زیر آسمون

زندگی کرد

نه روی زمین؟!



 

تختِ شب

داستانک

حالا دیگه تخت، بیشتر جایی ست برای تفکر تا خواب؛

شب، راهی ست تا خورشید.

۸۵

داستانک

گویی ۸۶ متولد نشده و همه سوگوارِ ۸۵ اَن؟!

۱۸-۱۰

۱۸

۱۶

۱۰

۱۳

۱۱

۱۲

۱۷

۱۴

.

.

این

کارنامه من نیست

فشار خون پدر است

در ۲۴ ساعت؛

زندگی

فشار تغییرات است؟!



 

۲۰

داستانک

برای ؟

اوه خدای من؛ ... همکلاسی ۲۰ سال پیشم بود، همیشه به نمره های ۲۰ اَش

 حسودی اَم می شد، ۲۰ تا قرص خورده بود، ۲۰ دقیقه بیشتر زنده نموند ...،

سُرُم بابا رو کشیدم و از اورژانس رفتیم ...