تبلیغات
دردهای خاکستری - مطالب تیر 1386

دردهای خاکستری

خاکستری، رنگ و جنس دردهاست؛ رنگ فراموش شده آدمها / www.greypains.com

 

 

بیداری، زندانی میله های پِلکِ! (رجبعلی محبی)

دنیای فاحشه

داستانک

بعد از نُه ماه پُرس و جو فهمید کدوم بیمارستان بوده و کدوم دکتر؛ یقه دکتر رو گرفت

و گفت ((چرا منِ حرومزاده رو به دنیا آوردین، چرا من رو از تو شکم اون فاحشه

درآوردین که حتی یادش نیست کنار کی خوابیده بوده اون شب، چرا دکتر، چرا،

چرا ...))، دختر که رفت، اشک تو چشم دکتر حلقه زد؛ دکتر، پدر دختر جوون بود؟!

فاحشه

داستانک

زن، فاحشه بود، اما مرد، اشتباه فاحش کرد و فاحشه باردار شد؟!

آب زیرزمینی

داستانک

گویی ((آب)) شده ای و رفتی ((زیرزمین))؛ آنقدر عمیق می شوم و ریشه می دوانم

تا به تو برسم.

دماغ گُنده

داستانک

دماغش رو عمل کرد، آخه اونقدر گُنده شده بود که جلوی چشماش رو گرفته بود؟!

شکستنی

داستانک

خیلی سنگین و سخت راه می رفت، حس کردم ناخوشِ، جلو رفتم و پرسیدم

((حالتون خوش نیست خانوم، کمک نمی خواین؟))، گفت ((بارم سنگینه،

می ترسم بشکنه؛ تو کاغذی که روی قلبش کِلیپس شده بود نوشته بود:

((با احتیاط حمل شود، شکستنی ست؟!))

قرار همیشگی

برای ((داداشی))ام که رفت ـ و نرفت؟! ـ

خیلی وقته

ندیدمت

بیا

سر قرار همیشگی؛

زیر بارون؟!



 

از پاریس تا پارسای پردیس!

درد

داستانک

برای ((حبیب)) و ((سارا))ی مدار صفر درجه

دکتر، مُسکِن رو تزریق کرد و گفت ((الان آروم می شی))، دختر لبخند زد و گفت

((دردی که آروم بشه، درد نیست؟!))

رسانه

روزنامه ها ـ و رادیو تلویزیون ـ امروز ایران رَسا، نَه اَن نه رسانه؟!

بنزین

امروزا، زندگی با بنزین کِشت می شه؟!

قلم معتاد

قلم اَم

معتاد شده؛

کلمات را

تزریق می کند؟!



 

...

رجب

چقدر

خوب است

این ماه رجب؛

سالی یک بار

یادم می کنند؟!

ترس دوست داشتن

من

از شنا می ترسم

اما دریا را دوست دارم

از ترافیک می ترسم

اما خیابان را دوست دارم

از ارتفاع می ترسم

اما پرواز را دوست دارم

از گُم شدن می ترسم

اما کویر را دوست دارم

از توفان می ترسم

اما رقص گیسوانت را دوست دارم

از عزرائیل می ترسم

اما مرگ را دوست دارم

از دود می ترسم

اما سیگار را دوست دارم

از جنگ می ترسم

اما شهادت را دوست دارم

از عشق می ترسم

اما تو را دوست دارم



 

قلب، خونهِ خونِ! (رجبعلی محبی)

آش و لاش

داستانک

خواندن این داستانک برای افراد زیر ۱۸ سال و کسانی که مشکل قلبی دارند توصیه نمی شود؟!

کارد رو تا دسته فرو کرد تو شکمش، خون مث فواره پاشید تو صورتش، دل و

روده اش رو کشید بیرون، عجله داشت، باید سریع ماموریتش رو تموم می کرد و

ردی به جا نمی ذاشت، نگاهی بهش کرد؛ آش و لاش افتاده بود و خون از لابه لای

اعضای شکمش شُرِه می کرد، همه خون ها رو جمع کرد تو لیوان و یه نفس

سر کشید و بعد کاسه انار دون کرده رو برد واسه مامانش؟!

+

داستانک

دکتر، برگه آزمایش رو داد به دختر و گفت ((جوابش مثبته))، زن، دختر رو بوسه بارون

کرد و گفت ((قربون عروس خوشگلم برم، ایشاا... که پسره))، چشمای مشکی

                                                       دختر سیاهی رفت و زانو زد؛ +HIV ؟!

هتل آسمون

داستانک

آسمون، پُرستاره ترین هتل دنیاس، واسه همینه که همه آدما بعد از مرگ،

                                                                        مسافر آسمون اَن؟!

با تو

برای داداشی ام که رفت ـ و نرفت؟! ـ

با تو که

جمع می شوم

منها می شوم

از خود،

ضربدر می شود دستانمان،

و

تقسیم می شویم

بر خیابان،

چه می ماند؛

برگفرش خیس پائیز ...

شب ها

شب ها

به خودم

که

دروغ می گویم؛

سایه ام دراز می شود؟!

اندوه

تمام اندوهم را

می سپارم

به باران

تا

فرو بَرَد در خاک؟!

لَب ها

لَب ها

لُبِ کلامِ چشمهان؟!



 

انتهای سیگار، فیلتر آرزوهاس؟! (رجبعلی محبی)

جنگ سرد

عجب

((جنگ سرد))ی ست

بین

((چای)) و ((سیگار))

دره

داستانک

رد پایش را دنبال کردم، به دره ای رسیدم؛ ((نه، باورم نمی شه، اون نمی تونه

                                        همچین کاری کرده باشه، ...؛ پرواز کرده بود؟!))

دماغ کُرد

داستانک

لباساش داد می زد که ((کُردِ))، گفتم ((حیف کوهستانِ کردستان نیس که اومدی

دودستانِ تهران؟))، پسر کوچولوش رو نشون داد و گفت ((از دوچرخه افتاد و دماغش

شکست، هیچ دکتری وقت نداره عملش کنه، همشون درگیر جراحی هایِ

                                                                                  زیبایی اَن))



 

کاش باد بیاید / ببرد روسری ات را / و مرا (از ؟)

روسری

به بهانه روز زن و برای داداشی ام که رفت ـ و نرفت ـ؟!

روسری ات را که

سفت می کنی

گویی

گِره اش را

بر گلویم

می بندی؛

نفسم بالا نمی آید؟!



 

؟؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

باکِ ملی

داستان کوتاه کوتاه

دماغم رو چسبوندم به شیشه و زل زدم به ((خیابونی)) که ((پارلمان مردم)) است و

مردمی که جملگی ادکلون ((بنزین)) زده بودن، راننده میانسال رو به دختری که

جلوی تاکسی نشسته بود گفت ((اینقدر روزنامه نخون، ببین سهمیه بندی بنزین

چه کرده با روزمره این ملت))، دختر جوون ـ که به نظر دانشجو بود ـ بدون اینکه

سرش رو از رو روزنامه بلند کنه گفت ((این سهمیه بندی تفکر و قدغنی اندیشه

است که نمی ذاره باکِ مردم ملی بشه؟!))، ...، دختر کناری ام رو به دوستش کرد

و گفت ((سهمیه بندی چیه، بیا از تعدد و وفور پیشنهادات و خواستگارام بگم

واست ...))، با خودم گفتم ((دلش خوشِ ها، بالاخره که باید ـ فقط ـ با یک نفر

زندگی کنی)). دماغم رو چسبوندم به شیشه و ((ها)) کردم ...



 

مهدیار؛ برادرزاده ام

مهدیار؛ برادرزاده ام

باردار

به بهانه ۱۲ تیر؛ تولد یه دوست

آسمان

باردار شد؛

بارید

،

دل

باردار شد؛

بارید

،

قلم

باردار شد؛

بارید

،

...

،

مادر

باردار شد؛

بارید

؛

حال

تو

از کدام بارانی؟



 

آهای دختر شالی کار / تنها آوازی که می خوانی / گِلی نشده (از ؟)

گُم

داستانک

ـ الو ۱۱۰، من گم شدم.

ـ گم شدین؟، کجائین الان؟

ـ تو اتاق خودم؟!

ـ [...]

پیانوی آسمان

انگشتان خدا

بر

پیانوی آسمان؛

باران:

آکندگیِ

جام شالیزار،

رقص بوی برنج

و

سیگارم

که

هیپنوتیزم می شود؟!



 

بارون / پیتزای خداس؛ / کِش می آید تا زمین (رجبعلی محبی)

تیر ماه*

تیر ماه

است

باران می بارد؛

تیرباران است؟!

* نمی دونم این شعر از خودمه یا جایی خوندم یا شنیدم؟!



 

تیرماه است / باران می بارد؛ / تیرباران است؟! (از ؟)

موها

داستانک

((مو))ها، آنقدر فکر می کنن تا به روشنی برسن؟!

کجا رفتی

برای ((داداشی))ام

کجا رفتی

داداشی

که

به خوابم هم

نمی آیی؟!



 

خیابان، پارلمان مردم است! (از ؟)

تیتر یک

داستانک

ولوله ای بود؛ هر چند نفر چنبره زده بودن دور یه روزنامه و چشماشون از ذره بین

هم مضطرب تر بود!، عکس رتبه یک هنر خیلی واسم آشنا بود، Flash back ی زدم

به ذهنم؛ همون دختری بود که دو سال پیش از خونه فرار کرده بود و تو دُبِی پیداش

کرده بودن، یادمه گفته بود علت فرارش، عدم امنیت روانی جامعه بود و اینکه دوس

داشت عکسش تیتر یک روزنامه ها بشه؟!