تبلیغات
دردهای خاکستری - مطالب شهریور 1386

دردهای خاکستری

خاکستری، رنگ و جنس دردهاست؛ رنگ فراموش شده آدمها / www.greypains.com

 

 

ریش مهم نیس، ریشه مهمه!

عکس از علی صالح آبادی

ریش

چند ده روزی می شه که ریش هامو نزدم و شدم اینی که می بینین (عکس بالا)،

چه چیزهایی شنیدم؛

بَه، مخلص حاج آقا، پس عَمامَت کو؟، می خوای وام بگیری؟، کارِت گیرِ؟،

چته، دپرسی؟، چرا درب و داغانی؟، تیرِ آهن می خوای بخری؟، این ریشِ یا [...]؟!

شبیه افغانی ها شدی، [...]؟! ، ...



 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ...

فشار

داستانک

تا وقتی زنده بود فشار خون رنجش می داد و حالا فشار قبر؟!



 

بیداری، زندانیِ میله های پلکِ! (رجبعلی محبی)

زنگ ساعت

تا وقتی

آدم ها

با زنگِ ساعت

بیدار می شوند

گویی

خدایی

برای بیداری نیست



 

الوند، ارتفاع خون اروندِ! (رجبعلی محبی)

آدرس آسمون

داستانک

برای شید محمد جهان آرا، شهید باکری، شهید همت و شهید ...

داشتم با چفیه محمد صورتمُ خشک می کردم که دادزنان و دوان اومد و گفت:

 ـ پیداش کردم، پیداش کردم

ـ چیُ

ـ آدرس آسمونُ

ـ آدرس آسمون!؟!؟

... پلاک شهیدی تو دست های خاکیش تاب می خورد ...



 

کاش باد بیاید / ببرد روسری ات را / و مرا (مسعود کرمی)

موز

هزار با گفتم

موز که می خوری

پوستش را

جلوی من ننداز؛

نمی گی دلم لیز می خوره؟!



 

وقتی سجده می کنیم آسمون قیام می کنه! (رجبعلی محبی)

مادربزرگ

داستانک

به بهانه آغاز ماه تفکر در عبادت (رمضان)

تو مجلس ختم مادربزرگ ـ که شب قدر هم بود ـ دختر جوونی رو دیدم که غریبه

بود، پرسیدم ((مادربزرگِ منُ می شناختین؟))، گفت ((نه، اما ایشون منُ

می شناختن، من تو پرورشگاه بزرگ شدم، مادربزرگ شما هزینه تحصیل منُ

می داد))، فاتحه ای خواند و بلند شد که بِره، با تعجب پرسیدم ((الان چه کار

می کنی؟))، گفت ((پزشکی می خونم ...))، هرگز قدر مادربزرگُ ندونسته بودم ...



 

ماه، داس خداس! (رجبعلی محبی)

جامعه عشق

داستانک

((دنیا)) ـ با ولع و هیجان ـ از جنس عشق شان تعریف می کرد و فرهاد ـ نامزدش ـ رو

((مجنون))ترین پسر دنیا می دونست، بعد رو به دوستش کرد و گفت: خب، حالا تو

تعریف کن. ((مریم)) گفت: ((من و عرفان سعی می کنیم عشق مان بیشتر واسه

جامعه مفید و زیبا باشه تا خودمون؟!)). ((دنیا)) بدون آن که حرفی بزنه سیگارشُ

خاموش کرد و رفت ...



 

با تعلیق این سریال ((تریلر))، همذات پنداری عجیب و دوست داشتنی ای پیدا کردم. کاش ((راه بی پایان)) ریتم بسیار تندتری داشت و از اون مهمتر دیالوگ داشت، مث این جمله حبیب پارسا در ((مدار صفر درجه)): می بخشم اما فراموش نمی کنم ...

چنگ

برای ((منصور)) و ((غزل)) سریال ((راه بی پایان))

این ناشاعران

که چنگ می زنند بر غزل تو

عاقبت

چنگ خواهند زد بر خاک؛

غَمَت مباد

و

چنگ بزن بر دل مادام

آیا این دو ـ که زن و شوهر واقعی هستند ـ تو زندگی واقعی شان هم این قدر مشکل داشتند واسه به هم رسیدن شان



 

این حلقه یادگار 3 ساله داداشیمه؛ مقدس ترین و پاکترین ماندگاره

امشب این مقدس ترین یادگاری ام واسه سومین بار شکست؛ حلقه یادگار داداشی ام،... دلم شکست

همان یک لحظه

دنیا

همان

یک لحظه بود*

که گفتی:

سلام داداشی

*دکتر افشین یداللهی / تیتراژ پایانی سریال مدار صفر درجه



 

کوچک، اما بزرگ ...

کوچکِ بزرگ

با الهام از خسرو گلسرخی

چون جنگل

بزرگ باش

اما کوچک؛

مث ((میرزا کوچک))

سفر

وقتی

رفتی سفر

چشمام

پُشت سرت

آب ریختن؟!



 

ترافیک، حراج ((زمان)) لابه‌لای آهن‌پاره‌های ((سرعتِ))!

دستِ تو سردِ

داستانک

برای شونه های سرد داداشی ام

ترافیک از هوا هم گرم تر و شرجی تر بود، گفتم: آقای راننده چرا کولرُ روشن

نمی کنین؟، اخمی کرد و گفت: بنزین واسه ((سوختنِ)) نه ((خنک شدن))

و بعد ظبطشُ روشن کرد: ((اومدم اما دیدم دستِ تو سرد ...))



 

می گن عشق نون و آب نمی شه، اما انگار نون، عشق می شه؟!

سَرِ صف

داستانک

تا مامان اومد چادرشُ سَر کُنه، پولُ از دستش قاپیدم و پریدم سمت نونوایی، ...،

خشکم زد ...، شاطر که از پنجره خونه بالای نونوایی نگاهم می کرد لبخند

پُرمعنایی زد و گفت: ((اونم پیشِ پایِ تو اومد و دلخور شد از اینکه دید امروز،

روزِ تعطیلمونِ، ایشالا فردا سَرِ صف همدیگه رو می بینین.))



 

کجایی خدا ...

غروب جمعه*

غروب جمعه ها

دلگیره

چون

مُنجی نیومده؛

چه بد قوله؟!

* ۱۳۸۴ 

سُرمه*

سرمه نکش

سُر می خورم

*۱۳۸۳

رُژ*

رژ که می زنی

رِژه می ری رو ذهنم

* ۱۳۸۵



 

امشب احساس من / از هلال ماه هم / کامل تر است ... (رجبعلی محبی)

منتظرانِ فراموشی

داستانک

به بهانه نیمه شعبان؛ میلاد مهدی موعودعج

((همه)) جا رو آب و جارو و چراغونی کرده ایم، ((همه)) منتظریم و ((همه)) فراموشت

کرده ایم؛ این را زندگی ((همه))مان می گوید.



 

کاش فاصله کیفیت تیم های نوجوانان و جوانان مان با بزرگسالان مان کم شود و این نوجوانان بعد از چند روز تیتر یک شدن، فراموش نشوند.

صحرایِ ملی پوش

داستان کوتاه کوتاه

سجده بُغضویِ شُکرِ ملی پوشان ـ بعد از قهرمانی والیبال نوجوانان دنیا ـ مرا برد به

خاطره ای دور؛ سالهای ۸۱-۷۹ ـ که سرباز جهاد کشاورزی شهرستان آق قلا بودم ـ

در روستاهایی نزدیک مرز ـ و صحرای ـ ترکمنستان، پسربچه های ترکمنی را دیدم

که زیر نیزه های داغ خورشیدِ تابستون، با دو تا نِیِ فرو کرده در زمین و نخی

نایلونی، ساعتها، والیبال بازی می کردن. آنا ـ راننده اداره ـ گفت: ((والیبال، تو خون

ترکمن هاس)). ...، و حالا چهار نفر از همین نوجوانان قهرمان دنیا، ترکمن اَن،

شاید همان پسربچه ها باشن ...



 

گاهی وقتا، ننوشتن از نوشتن، سخت تَرِ!

وبلاگ*

به بهانه شهریورماه؛ تولد ۲ سالگی وبلاگم

((ها)) کردم

رو مانیتور

و

نوشتم با انگشت؛

وبلاگ

متولد شد؟!

* ناگفته نماند؛ سالهای ۸۴-۸۲ در www.mahsool.persianblog.com بودم.