تبلیغات
دردهای خاکستری - مطالب فروردین 1387

دردهای خاکستری

خاکستری، رنگ و جنس دردهاست؛ رنگ فراموش شده آدمها / www.greypains.com

 

تکرار

 

آفتاب، زیر بارون، عرق می کنه!/ رجبعلی محبی

تکرار

برای ...

بارون

تکرار قطرات است؛

دلم

تنگ شده

واسه خیس شدن زیر تکرار تو



اذان

 

یکی در کوچه پس کوچه های دلم اذان می گوید ...

اذان

داستانک

اذان که می شه،خدا به همه آدمها SMS می زنه!؟



گُمنام

 

فال، كالِ!/ رجبعلی‌محبی

گُمنام

داستانك

بعد از ۲۵ سال، استخوان‌ها و پلاكش را آوردند. همه خانواده‌اش به جرم اعتیاد و

فحشاء زندانی بودند؛ به عنوان شهید گمنام دفن شد؟!

متلك

داستانك

پسر، ۵۰ متری پشت دختر می‌آمد و متلك می‌گفت. دختر هم هِی اَخم و تَخم

می‌كرد. دختر از پسرك كنار خیابان، فال حافظ خرید، باز هم اخم كرد؛ گویی حافظ

هم متلك می‌گفت؟!



خدا

 

...

این اولین مطلبیه که دارم از بجنورد می نویسم. زندگی سخته، من اما سخت ترم.

شغل دولتی ام حُکم می کند مطالبم تغییر کند؛ با حقیقت چه کنم؟

٪

داستانک

دوست بودند؛ هر دو اهل حال و درس نخون. بعد از کنکور، یکی، دانشگاه دولتی

قبول شد و دیگری، آزاد؛ پدر اولی جانباز ۷۰٪ بود و پدر دومی، سهامدار ۷۰٪

کارخانه!

خدا(۱)

خدا

تو را آفرید؛

تو

چه را

آفریدی؟

خدا(۲)

عشق

حلقه ایست

در

دست چپ خدا!



درد دیدنی

 

كوچ عشایر كُرد شمال خراسان

عشایر؛ مشاعر طبیعت

دیروز، اولین روز كاری‌ام بود در اداره كل امور عشایر خراسان شمالی (بجنورد)؛

بالاخره استخدام شدم؛ بعد از ۹ ماه آزمون و مصاحبه و گزینش و ... .

و آغاز شد هجرت ـ شایدم كوچ ـ؛ از گرگان به بجنورد. نو شده زندگی‌ام و غریب.

تنهایی‌ام، رنگی دگر دارد؛  نزدیك تنهایی دخترك عشایر برای التماس به باران.

حَرَم

به بهانه دیدار امام رضاع

دیدی

دستم بِهِت رسید حرم؛

حرامت نكردم؟!

درد دیدنی

به بهانه عدم دیدار سمانه

عجب دردی‌ست؛

من

تو را می‌بینم

و تو

نمی‌بینی‌ام؛

از این درد، دیدنی‌تر؟!

ترمینال مشهد

داستانك

ساعت ۸:۴۵ صبح بود. تو ترمینال مشهد نشسته بودم. كنارم، دختری سرش را

گذاشته بود روی شونه‌های پسری كه هر دو ـ مثل من ـ مسافر گرگان بودند. دختر

خوابش برده بود. سوار شدم. اتوبوس راه افتاد. پسر دید اما واكنشی نشان نداد؛

جا ماندند؟!



کاه

 

كاه از سبز موندن پشیمون شده! / رجبعلی‌محبی

كاه

داستانك

عرق‌های كشاورز می‌چكید روی كاه‌های مزرعه گندم، مثل پخش شدن جوهر روی

كاغذ كاهی، وقتی برای تو می‌نویسم.



روشن خاموش

 

اگر/ گاهی وقت‌ها/ سیگار/ بیش از زن/ برایت لذت دارد/ بدان كه / تنهایی را دوست داری / رجبعلی‌محبی

روشن، خاموش

داستانك

روزنامه رو بست. كتاب را تو قفسه گذاشت. ماهواره رو خاموش كرد.

موبایلش رو Silent گذاشت. پرده رو كشید. لامپ رو خاموش كرد؛

سیگاری روشن كرد ...

عیدی

من

عیدی تو اَم؛

خرجم نكن!



كاغذ كلاسور

 

بچه كه بودم متعجب بودم از اینكه چرا كاغذی كه پاره می‌شود خون‌اش در نمی‌آید؟!

كاغذ كلاسور

داستانك

كاغذ‌های كلاسورم ـ شب‌ها ـ قُرص آرام‌بخش می‌خورن؛ اعصاب‌شان خط‌خطیه؟!