تبلیغات
دردهای خاکستری - مطالب اردیبهشت 1387

دردهای خاکستری

خاکستری، رنگ و جنس دردهاست؛ رنگ فراموش شده آدمها / www.greypains.com

 

 

درد

داستانک

دختر تا صبح درد ((کشید))؛ فردایش از معلم نقاشی اش ۲۰ گرفت؟!

شب

سطرسطر شب را

سرودم و

نقطه ای گذاشتم آخر سطر؛

خورشید!

تصادف خشکسالی!

چند روز گذشته دو روز ماموریت بودم؛ اولی، بازدید از مناطق عشایری شهرستان

اسفراین و مستندسازی خشکسالی و پیامدهای آن بر زندگی عشایر و دومی،

تهیه گزارش از تصادف ماشینی با دام عشایر هنگام کوچ در ۱۷ کیلومتری جاده

بجنورد ـ اسفراین. عکسهایش (از همکار خوبم محمد قربانی)؛ 

خشکسالی، بند خاکی منطقه دلوچاه و به دنبال آن قنات منطقه را خشکانده است.

خشکسالی و سرگردانی دام و عشایر در پی آب و علوفه.

خشکسالی، معلم بچه ها را نگران درس شان کرده است.

تلف شدن دام عشایر بر اثر تصادف با ماشین استانداری؟!

کشته شدن دام هایی که بیمه هم نبودند؟!!



دموکراسی دنیا

 

و این‌چنین زندگی‌ام آغاز شد در بجنورد ...

حدود یه ماه قبل؛ خرید وسایل دسته ۲ و آغاز زندگی در بجنورد / عكس از دوست خوبم: مهدی تیموری

دموكراسی دنیا

داستانك

كَل انداخته‌ بودند كه اسم كی قشنگ‌تره؛ مهسا، دُنیا، سمانه، زهرا و ساناز؟

آخر سر، دموكراسی برقرار و رای‌گیری شد. دنیا، قشنگ‌ترین اسم شد؛

حیف، نمی‌دانست كه دنیا، اسم تفضیلِ عربی، از ریشه دَنی (پست)، بر وزن فُعلی

و به معنای پَست‌ترین می‌باشد!!!؟



سراب

 

دلِ ماه گرفت؛ مِه شد!/ رجبعلی محبی

ماه

دستم لرزید

کاسه آب افتاد؛

ماه شکست؟!

سراب

داستانک

سراب، زیر بارون، شراب شد نه سیراب!

حامله

داستانک

زن، حامله بود. مَردش، حمال ترمینال بود. مرد، هر روز می زایید

تا بالاخره زن هم زایید!؟



روسپی

 

رُخ پنهان مکن که درد آشکار است / رجبعلی محبی

روسپی(۱)

داستانک

دخترک با ذوق گفت: ((مامان، من دوس دارم شغل تو رو ادامه بدم)). زن ـ که

روسپی بود ـ بُغضی کرد و ...

روسپی(۲)

داستانک

زن روسپی، قیمتش رو یه شبه دو برابر کرده بود. مشتریانش، علت را که پرسیدند

گفت:((برای بیمه بازنشستگی اَم))؟!

روسپی(۳)

داستانک

طلاق گرفته بود. یه تنه خونواده رو مدیریت می کرد. خونه؛ بهترین مکان شهر.

پسر بزرگ؛ دانشگاه آزاد و نقاش. دختر؛ شاگرد اول، شاعر و نوازنده سه تار.

 پسر کوچیک؛ تیم ملی شطرنج نونهالان. شغل زن؛ روسپی؟!



نماز قضا

 

چقدر دستانش باز است؟!/ رجبعلی محبی

نماز قضا

داستانک

توی مسجد نشسته بودم. پیرمردی، نماز قضا می خوند. با خودم گفتم: ((حُکما تو

جوونی هاش کُلی گناه کرده و حالا ...)).نمازش که تموم شد گفتم: ((قبول باشه

حاج آقا)). لبخندی زد و گفت: ((افکار تو هم قبول باشه؟!))

الهه

داستانک

الهه ـ که نماز نمی خوند ـ این قسمت اذان رو خیلی دوست می داشت؛

لا((اله)) الا الله؟!



دور دور

 

زمین ناگهان از خواب پرید / مردمان در خواب شدند / دیگر اَرگ نیست / بَم نیست؛ / مرگ است / غم است / رجبعلی محبی

دورِ دور!

برای پ.ع

((دور))ت می گردم

از راه دور!

زلزله

داستانک

زلزله ای سخت، مردم را گوشمالی داد و زمین را مشتُ مال؟!



 

بارون، شیشه پنجره رو خط خطی می کنه!/ رجبعلی محبی

روی زیراَبرو

داستانک

دختر، دستاشُ گذاشت زیر چونه هاش و گفت: چقدر دوسَم داری؟ پسر، انگشتشُ

روی زیراَبروهاش! کشید و گفت: قَدِ نماز صبح هات که قضا شده؟!

تنهایی

به گزارش اداره هواشناسی

تا اطلاع ثانوی

تنهایی

پُرباران ترین فصل سال است!

بارون

بارون

خودش را خیس کرد؟!